
توی هر دوره ای زندگیم یه دوست صمیمی داشتم که راحت باهاش دردودل کنم بچگی یه دوست خیلی خوب داشتم که با اسباب کشی کردنمون رابطمون قطع شد دوران دبیرستان هم چنتا دوست شاد و شنگول داشتم که خیلی باهاشون خوش بودم و دانشگاه ...؛ بهترین دوستم رو توی دانشگاه پیدا کردم چهار سال دانشگاه رو شبانه روز باهم گذروندیم همکلاسی بودن و هم اتاقی بودن توی خوابگاه باعث شد همیشه باهم باشیم ،بشیم همراز و مونس هم ، حرف هایی رو که با هیچکس نمیتونستم بزنم با دوستم درمیون میزاشتم ، با کمک اون بود که تونستم شخصیت له شده ی خودمو جمع و جور کنم و اعتماد بنفس از دست رفتمو پیدا کنم . دوست...
ادامه مطلب
اول از همه بگویم که جسم من سالم است میتوانم راه بروم ،نفس بکشم ، با دست های خودم کارهایم را انجام دهم ، قلبم میتپد ، چشم هایم کمی ضعیف است ولی مشکلی با ان ندارم ؛ مشکل من با روانم است روانم سالهاست که مریض است ؛ از مشکلات روانی پیش پا افتاده ای که تقریبا همه آدمها با درصد های مختلفی در وجودشان دارند حرف نمیزنم ؛ از یک افسردگی و یک اضطراب خیلی شدید صحبت میکنم ؛ حدود 15سال است که دارم سعی میکنم خودم را درمان کنم ؛ به اندازه یک کتابخانه کتاب های روانشناسی خوانده ام و مو به مو در ذهن خودم کنکاش کرده ام که غده ای را که در مغزم است پیدا کنم و آنرا از بین ببرم ؛ تما...
ادامه مطلب
تنهایی انتخاب خودم بود . وقتی دیدم در جمع آن آدم ها جایی برای آدمی مثل من نیست ترجیح دادم نباشم . چیز مشترکی بین من و آنها نبود نه یک شادی مشترک ، نه یک درد مشترک . و حالا تنهام ... چهره هایشان را یک به یک مجسم میکنم که الان مشغول عیش و نوش هستند و ته دلشان قنج میرود از اینکه میدان برایشان خالی شده و حالا یکه تاز این میدان هستند . تنهایی من کمی غمناکست ولی میدانم که انتخاب خودم بوده و این به من شجاعت میدهد . من انتخاب کردم که تنها باشم ولی غمگین نه با غم باید جنگید...
ادامه مطلب