آیا بیماری من لاعلاج است؟؟

تعرفه تبلیغات در سایت
اول از همه بگویم که جسم من سالم است میتوانم راه بروم ،نفس بکشم ، با دست های خودم کارهایم را انجام دهم ، قلبم میتپد ، چشم هایم کمی ضعیف است ولی مشکلی با ان ندارم ؛ مشکل من با روانم است روانم سالهاست که مریض است ؛ از مشکلات روانی پیش پا افتاده ای که تقریبا همه آدمها با درصد های مختلفی در وجودشان دارند حرف نمیزنم ؛ از یک افسردگی و یک اضطراب خیلی شدید صحبت میکنم ؛ حدود 15سال است که دارم سعی میکنم خودم را درمان کنم ؛ به اندازه یک کتابخانه کتاب های روانشناسی خوانده ام و مو به مو در ذهن خودم کنکاش کرده ام که غده ای را که در مغزم است پیدا کنم و آنرا از بین ببرم ؛ تمام حوادث کودکیم را یک به یک بررسی کرده ام ؛ همه ی اصول تربیتی خانواده ام را بررسی کرده ام ، که این را هم خوب میدانم که آنها هم کم مقصر نبوده اند در حال این روزهای من ولی چه میشود کرد ؛ با همه ی مشاوره ها و کتابها و فایل های صوتی و مراقبه ها و ... مشکل هم چنان محکم و استوار سرجای خود ایستاده و تکان نمیخورد .

دوست دارم خودم را در سلولی حبس کنم و از همه ی آدم ها دور باشم ؛ سالها با خودم و خدای خودم خلوت کنم شاید راهی پیدا کنم ؛ هرچند حال این روزهایم دست کمی از حبس شدن در یک سلول ندارد سلولی که هرجا هم که میروم آن را با خودم حمل میکنم ؛ حتی اگر هزار نفر هم در کنارم باشد من در سلول خودم با خودم خلوت کرده ام . نمیدانم باید از چه کسی شاکی باشم ، از خدا شاکی باشم بخاطر همه شرایطی که بوجود آورد تا زخم هایی بخورم که هرگز التیام نیابد ، یا از پدر و مادرم که ذهن مرا با حرفهای پوچشان پر کردند و جاهایی که به آنها نیاز داشتم رهایم کردند . مقصر هر کدام هم که باشد دردی از من دوا نخواهد شد . کاش میشد مغزم را بیرون بکشم آنرا زیر شیر آب بگیرم و خوب بشویم و دوباره سرجایش بگذارم و آنگونه که دوست دارم زندگی کنم .

دیگر حوصله هیچکاری ندارم میخواهم امروز مثل دیوانه ها رفتار کنم فقط بخندم و شاد باشم بدون حفظ ظاهر ، بدون هیچ نقابی ، بدون هیچ آدابی

نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 22:24

فهرست وبلاگ